| جزقاقیل حکیم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
همانا آدم ها سه گونه اند. گونه اول آدم هایی که فکر می کنند آدم ، آدم می شود
گونه دوم آدم هایی که فکر می کنند آدم ، آدم بشو نیست
گونه سوم آدم هایی که اصلا فکر نمی کنند
آدم های گونه اول بیشتر از هر کسی خود رنج می کشند
آدم های گونه دوم بیشتر از خود دیگران را رنج می دهند
و آدم های گونه سوم اصلا نمی دانند رنج چیست
چنین گفت جزقاقیل حکیم
| لینک نوشته |
اگر روزی فرابرسد که تنها یک انسان بر روی زمین
باقی مانده باشد ، آن انسان موظف است انسانی
رفتار کند.
چنین گفت جزقاقیل حکیم
برای خود جزقاقیل حکیم نیز معلوم نیست این سخن حکیمانه را در چه جایی و چه حالی گفته. هر چه هست خود او نیز در حیرت است از این گفتار
عجب !!!!!!!!!!!!!
| لینک نوشته |
پس میل پادشاه بر آن شد تا پس از خوردن صبحانه ای مبسوط ، در باغ قصر گردشی مختصر کند که شب قبل بارانی درخور باریده بود و هوا بس دل انگیز و باغ بس خیال انگیز و بی غبار و به غایت تازه و زیبا گشته بود. وزیران و مشاوران و نوکران و فدائیان شاه ، از چپ و راست و پس و پشت ، مفتخر به همراهی قبله خویش، با هر قدم ملوکانه ، به شکرانه سلامتی او دست به دعا برده و برای عمر جاوید ذات اقدسش ، ذکری زیر لب زمزمه کرده ، با هر کلامی که از دهان مبارکش در وصف زیبایی آسمان ودرختان و گلها و پرندگان و چرندگان جاری می گشت فریادی از شوق برآورده ، با نغز ترین کلمات و پر مغز ترین جملات و شیرین ترین اشعار، گفته او را تعبیر و تفسیر می کردند و بدین سان در ابراز اخلاص و حد چاکری و عمق نوکری خویش گوی سبقت از یکدیگر می ربودند.
قضا را جماعت دربار به چاله آبی بجای مانده از باران دیشب رسیدند که گرچه عمق کمی داشت اما پهنایش چنان نبود که پادشاه به گامی بلند از سر آن گذر کند . آب چاله نیز چندان تمیز و زلال نبود که بی ترس از گل آلود شدن کفش بی همتایش که تحفه ای قابل از پادشاه چین و ماچین بود ، گام در میان چاله نهد . شاه لختی درنگ کرد و سرانجام بر آن شد تا برگشته، راهی دیگر در پیش گیرد و از کنار گودال عبور کند. اما وزیر دست راست و مشاور دست چپ که تردید پادشاه دیدند نزدیک تر شده در گوشش زمزمه کردند که صلاح شاه در بازگشت و تغییر مسیر نیست که نامحرمان بسیارند و اگر این حکایت به گوش دشمنان رسد، آن را نشان ضعف و سستی اراده شاه گیرند و دندان طمع به تصرف تاج و تخت او تیز کنند.شاه چون این نصیحت شنید درنگ کرد و زیر لب فرمان داد تا همراهانش گذر از چاله را تدبیری اندیشه کنند. بار دیگر ولوله ای در جمع افتاد . فرصتی دست داده بود تا هر کس با ارائه راه حلی نغز، هوش و ذکاوت و درایت خویش را به شاه اثبات کرده در مسابقه دلبری از سرور خویش گوی سبقت را از دیگران برباید.
در این بین یکی از فدائیان شاه که مغزی کوچک و هوشی کم و ذهنی کند و گفتاری الکن داشت و تا آن زمان در رقابت سخنوری و مدیحه سرایی ، شکستی سنگین را از دیگر کاسه لیسان متحمل شده بود، جماعت را پس زد و مقابل شاه رفته از پشت روی چاله آب دراز کشید و به التماس از ولی نعمت خویش درخواست کرد ، جسم بی مقدارش را پلی ناقابل دانسته ، آن را به قدوم شاهانه متبرک سازد و بی هیچ نگرانی ای از آلوده شدن کف کفش ملوکانه ، از روی هیکل او بگذرد.
شاه چون این جانفشانی حماسه ساز و تاریخی را دید، اشک در چشمانش حلقه زد و با صدایی لرزان از آتش شوقی که در دلش گدازه کشیده بود به وزیر دست راست و مشاور دست چپ گفت : بدانید و آگاه باشید تا آن هنگام که فدائیانی این چنین جان بر کف و شوریده سر مفتخر به خدمت در رکاب ما می باشند ، خیال رویارویی با ما به مغز هیچ دشمنی راه نخواهد یافت. باشد که هنگام مراجعت به قصر، پاداشی درخور به این فدائی دهید تا دیگران بدانند به عمل کار برآید نه به حرف.
همراهان پادشاه که از حرکت انتحاری آن فدائی ــ که تا آن روز او را خر زوری شیرین عقل می پنداشتند ــ و همچنین از سخنان کنایه آمیز پادشاه دریافته بودند که در مسابقه خودشیرینی شکستی سخت خورده ، از سنگینی این شکست به شکل گروهی به دیار باقی شتافته، لحظاتی در سرزمین اموات سیر کرده و فی الفور برگشته بودند، چاره ای جز تحسین فدائی و حرکت او ندیدند و چنان به به و چه چهی براه انداختند که تمامی بلبلان و چلچله ها و قناری ها بر سر شاخه ها خشکشان زد و تا ابد آواز خویش از یاد بردند.
چون هلهله همراهان فورکش کرد، پادشاه سفر تاریخی خویش را بر هیکل فدایی آغاز نمود. دو گام نخست را بر پاهای فدائی برداشت اما سومین گام را که بر شکمبه بزرگ و گنبد گون فدائی که انبانی از خاطرات یک عمر مفت چریدن و لاش خوری بود نهاد ، تیزی کشدار با صدایی گوشخراش و مهیب چون شیپور مرگ از ماتحت فدایی شلیک شد و انعکاس آن در فضای باغ و لابلای درختان پیچید و لحظاتی چند تمامی انسان ها و حیوانات و حتی اجنه و پریان و فرشتگان و ارواح سرگردان را که از غرّش غیر انسانی آن بر خود لرزیده بودند، به سکوتی مرگبار فرو برد. گویی کائنات لحظه ای از حرکت باز ایستاد همچون پادشاه که ، یک پا بر روی پای فدائی و یک پا بر روی شکمبه او ــ گویی صاعقه ای از آسمان بر او فرود آمده باشد ــ درجا خشکش زده بود.
اما اولین موجودی که به صدا در آمد نه شاه و همراهانش که خود فدائی بود. او که گویی از شر نفخ حجیمی ــ که از دوران شیرخوارگی در پیچا پیچ روده های کوچک و بزرگش سرگردان بوده ــ خلاص شده بود ، رعد وار شروع به خندیدن کرد و شکمبه اش چونان اقیانوسی طوفان زده به تلاطم افتاد و پادشاه نگون بخت که دستش به جایی بند نبود پیچ و تابی خورد و پایش لغزید و از پل فدائی جدا شده در هوا معلق گشت و از پشت چنان با سر بر زمین افتاد که جمجمه اش چونان هندوانه ای نو رس ترکید و پیش از آنکه زبانش به گفتن آخ بچرخد مغزش متلاشی گشت خونش به سر و هیکل وزیر دست راست و مشاور دست چپ و دیگر نوکران و چاکرانش پاشید. فدائی بی وقفه قهقهه می زد و در گل و لای غلط می خورد و آخرین صدایی که پادشاه در این دنیای فانی شنید صدای خروج رگباری ته مانده های نفخ باستانی فدائی بود که از ماتحت او شلیک می شد.
یک هفته بعد از مرگ پادشاه وزیر دست راست همراه با ملکه به کشوری دیگر و مشاور دست راست همراه دختر پادشاه به جزیره ای خوش آب و هوا گریختند و هرچه بردنی بود با خود بردند و دیری نگذشت که مملکت به تصرف پادشاه کشور همسایه در آمد. اما فدائی که از تیغ مجازات جان سالم به در برده بود جایی نرفت. او در قصر ماند و به دستخوش نقش مستقیمی که در مرگ پادشاه قبلی داشت، به سمت سر دسته فدائیان پادشاه جدید در آمد.
آری فرزند. اینچنین بود که پادشاهی ساده دل، همچون دیگر پادشاهان عالم، فدای حماقت فدائی خویش شد.
چنین گفت جزقاقیل حکیم
| لینک نوشته |
به خورشید لبخند بزن دکترم گفت باید شاد باشی، هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی پنجره اتاقت را باز کن و به خورشید لبخند بزن. صبح روز بعد پنجره اتاقم را باز کردم و به خورشید خندیدم، با صدای بلند خندیدم. آنقدر که از خنده ریسه رفتم. الان دست هایم بسته است و می خواهند مرا شک الکتریکی بدهند. یادتان باشد به خورشید فقط لبخند بزنید. نویسنده: حسین راستی ( جزقاقیل حکیم
| لینک نوشته |
یک وقتی از همه دنیا بی خبر بودیم ، اما از همدیگر خبر داشتیم
حالا از همه دنیا خبر داریم ، اما از همدیگر بی خبریم
( چنین گفت جزقاقیل حکیم )
| لینک نوشته |
ادا بازی نیست. اینکه بخواهم مخالف جریان رایج باشم یا فکر کنم با عامه مردم فرق دارم. امروز دلم می خواست خانه بمانم. همین. تنها باشم و با کسی حرف نزنم. چند ساعتی را در سکوت بگذرانم و فکر کنم و بشنوم و بخوانم و بنویسم. خوشبختانه خروس بی محلی هم سر و کله اش پیدا نشد و به همه این کار ها رسیدم. سری هم به وبلاگ جزقاقیل حکیم زدم و دیدم بدجوری خاک گرفته. مایه خجالت است که همه لااقل اول سال یک خانه تکانی مختصری می کنند اما وبلاگ ما هنوز بوی خاکستر زمستان را می دهد. اما خب از آنجا که همه می دانند جزقاقیل حکیم هرکاری می کند بی حکمت نیست پس لابد این خانه تکانی هم که تا سیزدهم فروردین طول کشیده دلیلی داشته که بعدها معلوم می شود. می گویند عدد سیزده نحس است . ما که به نحسی هیچ عددی و هیچ آدم و حیوان و شیئی اعتقاد نداریم. مثلا امروز درخانه ماندیم و هیچ نحسی ای هم ما را نگرفت. تازه اولین رگبار بهاری را از پشت پنجره دید زدیم و کلی هم لذت بردیم . آن ها که رفته بودند سیزده را به در کنند که حتما بیشتر از ما لذت برده اند. از پشت پنجره که ابر های تیره را نگاه می کردم و می دیدم که چطور لایه لایه به دست باد انگار روی هم سر می خورند و می روند ، پیش خودم فکر می کردم ای کاش می شد باد بامعرفتی می آمد و اختصاصا لایه لایه همه بدی ها را همینطور می تاراند و می برد. فکر کردم بد نبود اگر امسال خداوند یک خانه تکانی اساسی می کرد. البته همه ما می دانیم اگر نمی کند حتما حکمتی توی کارش است. اما خب راستش من یکی که خسته شدم از بس اولین روز هر سال کلی آرزو کردم و به آخر سال که رسیدم دیدیم باز هم خستگی سال در حال درگذشت به تنم مانده. ولی حالا که سیزدهم چنین رگباری گرفت و زمین و آسمان و درختان و خلاصه همه چیز و همه جا را تمیز کرد آرزو می کنم امسال رگباری بگیرد و زمین و آسمان را تمیز کند و باد لایه لایه تیرگی های پوشاننده آفتاب خوشبختیمان را بتاراند و کمکمان کند که بهتر ببینیم. رسم است دیگر. بی آرزو که نمی شود عید را تبریک گفت. نوروزتان پیروز
| لینک نوشته |
(( براي حسين پناهي و رنج مقدسش ))
(( رنج مقدس ))
نيمه هاي شب
آن هنگام كه همه
به صداي خشك فلز
عادت كرده بودند
تنها
به اتاقك خويش مي رفت
و در تاريكي
براي مسافران جا مانده
آرام
مي گريست.
افسوس
هيچكس
لکوموتیو ران پير را
نفهميد.
(( حسين راستي ))
| لینک نوشته |
آنكه تو را دوست مي دارد، همراه با عشقش رنجي عظيم را بر دوشت مي گذارد.
با او مسيري كوتاه يا طولاني را طي مي كني اما سرانجام درميابي كه چاره اي نداري جز اين كه در ادامه راه تنها باشی . و چه دردناك است هنگامي كه تمامي نمايش هاي زندگي به پايان مي رسند و پرده كنار مي رود و تو به بزرگترين كشف زندگي خود مي رسي. كشفي كه چون حقيقت مرگ، تنها واقعيت انكار ناپذير زندگي است. در انتهاي نمايش عشق ، نمايش دوستي ، نمايش شادي ، نمايش غم ، نمايش آزادي ، نمايش فقر، نمايش ثروت، نمايش دلتنگي وهزاران نمايش ديگر، هنگامي كه پرده كنار مي رود كشف مي كني كه (( تنهايي ))
تنها بازيگر نمايش ها تو بودي و تنها تماشاچي آن نيز.
آري از جزقاقيل مي پرسيد چرا تنهايي؟ شايد پاسخ اين سئوال را روزي كشف كنيد. آن روز را گرامي بداريد. چنان كه جزقاقيل نيز كشف (( تنهايي )) خود را با مي تلخ حقيقت به ضيافت نشست.
چنین گفت جزقاقیل حکیم
| لینک نوشته |
بازگشتی دوباره
جزقاقيل حكيم پس از غيبتي نه چندان طولاني بار ديگر در حلقه دوستداران خويش حاضر گشت. مريدان ايشان دليل غيبتش را جويا شدند و ايشان چنين فرمودند: همانا در شگفت بودم عزيزانم. چنان از رفتار مردمان در شگفت بودم كه خود مرا ياراي هیچ سخنی نبود . تنها در ايشان نظر مي افکندم و انگشت حیرت بر دهان مي گزیدم كه چگونه از براي پول خردي چنان بر يكديگر مي تازند كه تو گويي ازبراي آزادي سرزمين مادريشان مي جنگند. اما پسین روز مرا حالتی پدید آمد كه ناگاه از خویشتن خويش در شگفت شدم. و آن حال این بود كه هنگام گذر از کوچه ای ، ناگاه دريايي از برگ های رنگارنگي را ديدم كه سرتاسر آن گذر را فرش كرده بودند. مرا ناگاه نفس به شماره افتاد و اشک در چشمانم حلقه زد . با خود گفتم : آه اي حكيم ،خزان آمده است و تو همچنان در كار آدميان در حيرتي ؟ پس تو را كه سال ها در ميان طبيعت ریاضت ها كشيده اي با ايشان چه تفاوت است ؟ تو را نشايد كه مانند ايشان از خزاني چنين رنگارنگ غافل باشي.
پس تا آنجا كه مقدورم بود برگ ها را از در آغوش گرفته به ميدان اصلي شهر رفتم و هر يك از عابران را برگي خزان زده هديه دادم. و حال آنان بودند كه در شگفت شده در من نظر مي افكندند و انگشت حیرت بر دهان مي گزيدند. آري ياران من ، امروز سرمستم و همچنان حيران در كار مردمان كه چگونه ايشان را توان ديدن چنين خزان باشكوهي نيست . حتي آن هنگام كه برگ ها ، خود را بر راه ايشان مي افكنند و زير پاهايشان با صدايي خسته خود را فرياد مي زنند ؟
آري ياران من پس شما نيز به ميان مردم رفته هر يك از ايشان را برگي خزان زده هديه دهيد تا شايد بياموزند سبز زيستن و رنگين مردن را.
| لینک نوشته |
يار ديرين و همراه هميشگي ما ( شهرزاد ) عزيز از اين حكيم بزرگوار خواستند از ترس هايش بگويد. هر چند در اين دوران حساس تاريخي ــ كه دشمنان شبانه روز در كارند تا از هر سمت و سو ضربه اي به اين حكيم وارد آوردند ــ صلاح نيست كه از ترس هايمان بگوييم اما درخواست دوستي درست پيمان را هم نمي توان بي پاسخ گذاشت. همانا كه حكيم در وادي رفاقت اند مرام است.
بزرگ ترين ترس حكيم ترس از تنهايي است. اين كه روزي يار و همراهي نداشته باشد و مجبور باشد كوره راه زندگي را به تنهايي بپيمايد.
چون تمام آزادي خواهان، حكيم نيز از بند مي ترسد. از بند نه از زندان.حكيم از اين مي ترسد كه روزگاري فرارسد كه او بترسد از دشمنانش و در بند خويش گرفتار آيد و نتواند آنگونه درخور اوست بينديشد و بنويسد و بخواند و بگويد.
حكيم از مار مي ترسد. آنكه آرام و بي صدا نزديك مي شود و زهر كشنده خود را در بدن طعمه اش مي ريزد. اما بيشتر از مار از دورغ گو مي ترسد. و بيشتر از هر دو از آن كه چون مار لباس خوش نقش دوستي بر تن مي كند و نزديك مي شود و در آرام ترين لحظه زهرآلود ترين نيش را بر بدن فرو مي كند.
حكيم از نادان نمي ترسد. از آن كه وانمود به ناداني مي كند مي ترسد.
و سرانجام حكيم از آن مي ترسد كه از چيزي نترسد.
| لینک نوشته |

